به علت مشکلات تا یه مدت نیستم اومدم میام به همهگی سر میزنم

در اين دنیای پست پر از فقر و مسکنت ، برای نخستین بار گمان کردم
که در زندگی من یک شعاع آفتاب درخشيد . اما افسوس، اين شعاع آفتاب نبود، فقط یک پرتو گذرنده،
یک ستارهء پرنده بود که بصورت یک زن یا فرشته به من تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه ،
یک ثانیه همهء بدبختیهای زندگی خودم را دیدم ٬ نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خودم نگهدارم.
اسم او را هرگز نخواهم برد ٬او ديگر متعلق به اين دنیای پست درنده نیست .
اسم او را نباید آلوده به چیزهای زمینی بکنم.
بعد از او من دیگر خودم را از جرگهء آدم ها، از جرگهء احمق ها وخوشبخت ها بیرون کشیدم
و برای فراموشی به شراب و تریاک پناه بردم
زندگی من تمام روز میان چهار ديوار اتاقم می گذشت و می گذرد
همهء وقتم وقف نقاشی روی جلد قلمدان و استعمال مشروب و تریاک می شد.
خانه ام بیرون شهر، در یک محل ساکت و آرام دور از آشوب و جنجال زندگی مردم واقع شده
اطراف آن کاملا مجزا و دورش خرابه است.
میان چهار دیوار اطاقم روی قلمدان نقاشی می کردم و با اين سرگرمی مضحک وقت را می گذرانیدم،
نمی دانم چرا موضوع همهء نقاشیهای من از ابتدا یک جور و یک شکل بوده است.
همیشه یک درخت سرو می کشیدم که زیرش پیرمردی قوز کرده به خودش پیچيده،
دور سرش شالمه بسته بود و انگشت سبابه دست چپش را بحالت تعجب به لبش گذاشته بود.
روبروی او دختری با لباس سیاه بلند خم شده به او گل نیلوفر تعارف میکرد، ميان آنها یک جوی آب
فاصله داشت . آیا این مجلس را من سابقا دیده بوده ام، یا در خواب به من الهام شده بود؟
دستم بدون اراده این تصویر را می کشید ٬ و غریب تر آنکه برای این نقاشی مشتری پیدا میشد
و حالا قضیه ای بخاطرم آمد:
نزدیک غروب گرم نقاشی بودم و برای اندکی به کنار پنجره اتاقم رفتم و از پنجره نگاهي به
بيرون انداختم ٬ دیدم در صحرای پشت اطاقم پیرمردی قوزکرده زیر درخت سروی نشسته بود
ویک دختر جوان، نه یک فرشتهء آسمانی جلو او ایستاده، خم شده بود
و با دست راست گل نیلوفر کبودی به او تعارف می کرد، در حالی که پیرمرد
ناخن انگشت سبابهء دست چپش را میجويد.دختر درست در مقابل من واقع شده بود،
ولی بنظر می آمد که هیچ متوجه اطراف خودش نمی شد. نگاه می کرد، بی آنکه نگاه کرده باشد
مثل اینکه به فکر شخص غایبی بوده باشد٬ از آنجا بود که چشمهای مهیب افسونگر،اورا ديدم ،
او همان حرارت عشقی جنون آمیز را در من دميد .
لباس سیاه چین خورده ای پوشیده بود که قالب و چسب تنش بود ، وقتی که من نگاه کردم
گویا می خواست از روی جویی که بین او و پیرمرد فاصله داشت بپرد ولی نتوانست،
آنوقت پیرمرد زد زیرخنده، خندهء خشک و زننده ای بود که مو را به تن آدم راست می کرد
من در حالی که بطری شراب دستم بود، هراسان از جلوي پنجره جستم ٬نمی دانم چرا می لرزیدم
یک نوع لرزه پر از وحشت بود، مثل اینکه از خواب گوارا و ترسناکی پریده باشم
همینکه بخودم آمدم٬ وارد اطاق شدم ، هوا تاریک می شد، چراغ دود می زد،
ولی لرزهء ترسناکی که درخودم حس کرده بودم هنوز اثرش باقی بود
زندگی من از این لحظه تغییرکرد٬ يک نگاه کافی بود، برای اینکه آن فرشتهء آسمانی ،
تا آنجایی که فهم بشر از ادراک آن عاجز است تاثیر خودش را در من بگذارد.
شرارهء چشمهایش، رنگش، بویش، حرکاتش همه بنظر من آشنا می آمد،
مثل اینکه روان من در زندگی پیشین در عالم مثال با روان اوهمجوار بوده
می بایستی در این زندگی نزدیک او بوده باشم.
هرگز نمی خواستم او را لمس بکنم، فقط اشعهء نامریی که از تن ما خارج و به هم آمیخته می شد
کافی بود. در این دنیای پست یا عشق او رامی خواستم و یا عشق هیچکس را
آیا ممکن بود کس دیگری در من چنین تاثیربکند!!؟
ولی خندهء خشک و زنندهء پیرمرد رابطهء میان ما را از هم پاره کرد.
