|
آماده پرواز به سوی یکتا آفریننده(محکوم به زندگی)
|
||||
شنيده بودم که خدا آن بالاست و عمری ديده بودم که دستها رو به آسمان قد می کشد.پس هر شب از پله های آسمان بالا می رفتم، ابرها را کنار می زدم،چادر شب آسمان را می تکاندم ، ماه را بو می کردم و ستاره ها را زير ورو می گفتم: خدا حتما يک جايی همين جا هاست و دنبال تخت بزرگی می گشتم به نام عرش؛ که کسی بر آن تکيه زده باشد. همه ی آسمان را گشتم اما نه تختی بود و نه کسی. نه رد پايی روی ماه بود و نه نشانه ای لای ستاره ها. از آسمان دست کشيدم، از جست و جوی آن آبی بزرگ که پر بود ار کهکشان و زیبای آن وقت نگاهم به زمين زير پايم افتاد.زمين پهناور بود و عميق.پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند زمين را کندم،ذره ذره و لايه لايه و هر روز فروتر رفتم و فروتر خاک سرد بود و تاريک و نهايت آن جز يک سياهی بزرگ چيز ديگری نبود نه پايين و نه بالا، نه زمين و نه آسمان. خدا را پيدا نکردم. اما هنوز کوه ها مانده بود. درياها و دشت ها پس گشتم وگشتم و گشتم. پشت کوه ها و قعر دريا را، وجب به وجب دشت را. زير تک تک همه ی ريگها را. لای همه ی قلوه سنگ ها و قطره قطره آبها را. اما خبری نبود از خدا خبری نبود نا اميد شدم از هر چه گشتن و هر چه جست و جو آن وقت نسيمی وزيدن گرفت. شايد نسيم فرشته بود که می گفت خسته نباش که خستگی مرگ است. هنوز مانده است، وسيع ترين و زيباترين و عجيب ترين سرزمين هنوز مانده است. سرزمين گمشده ای که نشانی اش روی هيچ نقشه ای نيست نسيم دورم را گشت و گفت: "اينجا مانده است، اينجا که نامش تويی" و تازه خودم را ديدم، سرزمين گمشده را ديدم. نسيم دريچه ی کوچکی را گشود،راه ورود تنها همين بود و پا بر دلم گذاشتم و وارد شدم خدا آن جا بود بر عرش تکيه زده بود و تازه دانستم عرشی که در پی اش بودم، همين جاست سال ها بعد ، وقتی که به چشم های خود برگشتم، خدا همه جا بود؛ هم در آسمان هم در زمين. هم زير ريگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه، هم لای ستاره ها و هم روی ماه خدا همه جا بود چشم بینا نبود

+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 22:15 توسط ابراهیم احدنوری
|

دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميدم كه هيچ زندگي نكرده ام. تقويمم پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شدم. آشفته و عصباني نزد فرشته مرگ رفتم تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرم. داد زدم و بد و بيراه گفتم ، فرشته سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريختم ، فرشته سكوت كرد. جيغ زدم و جار و جنجال راه انداختم ، فرشته سكوت كرد. به پرو پاي فرشته پيچيدم ، فرشته سكوت كرد. كفر گفتم و سجاده دور انداختم ، باز هم فرشته سكوت كرد . دلم گرفت و گريستم و به سجاده افتادم ، اين بار فرشته سكوتش را شكست و گفت: بدان كه يك روز ديگر را هم از دست دادي! تنها يك روز ديگر باقيست، بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. لا به لاي هق هقم گفتم: اما با يك روز ؟ با يك روز چه كاري ميتوان كرد؟ فرشته گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي كه هزار سال زيسته است و آن كه امروزش را درنيابد، هزار سال هم به كارش نميآيد. و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانم ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن. مات و مبهوت به زندگيم نگاه كردم كه در گودي دستانم ميدرخشيد اما ميترسيدم حركت كنم، ميترسيدم راه بروم ، نكند قطرهاي از زندگي از لاي انگشتانم بريزد. قدري ايستادم؟.. بعد با خود گفتم : وقتي فردايي ندارم ، نگاه داشتن اين زندگي چه فايدهاي دارد، بگذار اين يك مشت زندگي را خرج كنم. شروع به دويدن كردم. زندگي را به سرو رويم پاشيدم، زندگي را نوشيدم و بوييدم و چنان به وجد آمدم كه ديدم ميتوانم تا ته دنيا بدوم، ميتوانم پا روي خورشيد بگذارم و مي توانم .... در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرم، زميني را مالك نشدم، مقامي به دست نياورم، اما ... اما در همان يك روز روي چمنها خوابيدم، سرم را بالا گرفتم و ابرها را ديدم و به آنهايي كه نميشناختنم سلام كردم و براي آنها كه دوستشون نداشتم از ته دل دعا كردم. همان يك روز آشتي كردم و خنديدم و سبك شدم، لذت بردم و سرشار شدم و بخشيدم. من همان يك روز زندگي كردم اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند: او درگذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود.

+
نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 14:48 توسط ابراهیم احدنوری
|
